قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / کتاب / معرفی کتاب / خاطره‌ای از دو دوشنبه

خاطره‌ای از دو دوشنبه

سهیلا قاضی

نام کتاب: خاطره‌ای از دو دوشنبه

نویسنده: آرتور میلر

مترجم: زهره خلیلی

ناشر: قطره

جای نشر: تهران

سال نشر: ۱۳۹۴

نوبت چاپ: اول

شمارگان:۲۰۰ نسخه

تعداد صفحه: ۱۲۸ صفحه

2doshanbeh

«خاطره‌ای از دو دوشنبه»، نوشته آرتور میلر، نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس امریکایی، نمایش‌نامه‌ تک‌پرده‌ای با ۱۴ شخصیت است که تمام صحنه در قسمت تحویل یک انبار بزرگ لوازم یدکی اتومبیل اتفاق می‌افتد.‌ میلر این نمایش‌نامه را بر مبنای تجربه شخصی خود در سال ۱۹۵۵ درباره گروهی از کارگران نوشت که در انبار قطعات یدکی اتومبیل، در دهه ۱۹۳۰ و در دوران رکود بزرگ ایالات متحده امریکا در نیویورک کار می‌کنند؛ همان زمانی که ۲۵ درصد امریکایی‌ها بی‌کار بودند.‌ این نمایش‌نامه بیش‌تر بر شخصیت‌ها تأکید دارد تا موضوع و رؤیاهای مردی جوان به نام بِرت را توصیف می‌کند که برای پرداخت هزینه‌های کالج باید در میان گروهی ناامید و غم‌زده کار کند.‌

این‌ نمایش‌نامه داستان ندارد و روزمرگی است که تقریباً برای همه اتفاق می‌افتد.‌ شخصیت‌های جالبی در این انبار قطعات یدکی اتومبیل سرگرم کار هستند.‌ آن‌ها مثل اعضای خانواده هستند؛ چون بیش‌ترین زمان خود را با هم می‌گذرانند.‌ نمایش‌نامه دو صحنه دارد: دو روز دوشنبه؛ یکی، شروع هفته و دوشنبه دیگر، قدم در مسابقه گذاشتن است.‌ همه این شخصیت‌ها به جز برت، جزئیات زندگی‌شان را وارد حرفه خود کرده‌اند.‌ او هر روز، مردمی را می‌بیند که همان کارهای هر روز را یک‌نواخت و بدون تغییر انجام می‌دهند با این تفاوت که هر روز کمی پیرتر می‌‌شوند.‌ در این میان، برت حداقل یک رؤیا دارد. ‌ تأثیر کلی نمایش‌نامه در نشان دادن اهمیتی که هر شخصیت دارد، پررنگ است.

سه تن از شخصیت‌ها خیلی الکلی هستند.‌ شخصیت‌های جوان در کنار مسن‌ترها کار می‌کنند.‌ ریموند، مدیر بخش بسته‌بندی است.‌ کنت، جوانی ایرلندی است که عاشق ارتقاست، اما می‌داند که این دخمه لعنتی، سهم او از دنیاست.‌ شخصیت او طبع شعر برت را شکوفا می‌کند.‌ این دو در کنار هم با پاک کردن شیشه پنجره‌ها، صحنه زیبایی را می‌آفرینند که گذر از یک دوشنبه داغ تابستانی به یک دوشنبه سرد زمستانی را نشان می‌دهد.‌ گاس ۲۲ سال است که در انبار کار می‌کند و به نظر می‌رسد زندگی موفقی نداشته است. ‌ او با جیمِ پیر و تام، شخصیت مستی کار می‌کند‌ که در فاصله زمانی دو دوشنبه اصلاح می‌شود. آقای ایگل، رئیس اصلی، تنها شخصیتی است که به دیگران خیلی نزدیک نمی‌شود‌.‌ همه از او می ترسند؛ چون سرنوشت همه در دست اوست.

برت، دوشنبه به این انبار کار وارد می‌‌شود و دوشنبه دیگری، آن‌جا را ترک می‌‌کند. ‌ وی فکر می‌‌کند حضور و رفتنش در زندگی دیگران اثری ندارد و فردا همه این افراد همان کارهای همیشگی را بی هیچ تغییری انجام می‌‌دهند. ‌

شخصیت‌های نمایش‌نامه عبارتند از:

  1. برت Bert
  2. خانم ایگل Eagle
  3. پاتریشیا Patricia
  4. اگنس Agnes
  5. جیم Jim
  6. لاری Larry
  7. کنت Kenneth
  8. تام Tom
  9. ویلیام William
  10. گاس Gus
  11. فرانک Frank
  12. جری Jerry
  13. ریموند Raymond
  14. مکانیک
  15. مرد بی‌کار

صبح دوشنبه گرم تابستان، قبل از ساعت نه، ابتدا صحنه برای چند لحظه خالی است و بعد، کارکنان انبار، یکی بعد از دیگری وارد صحنه می‌شوند.‌ اولین شخص نمایش‌نامه که وارد صحنه می‌شود، برت، جوانی هجده ساله و مؤدب است که روزنامه نیویورک تایمز در دست دارد.‌ به سمت میزی کنار صحنه می‌رود و قسمتی از آن را پاک می‌کند و روی آن می‌نشیند و شروع به روزنامه خواندن می‌کند.‌ بعد از آن، ریموند راینِ چهل ساله که مدیر کارگاه است، با حالت خمیده وارد می‌شود‌ و به برت می‌گوید: تو به این زودی این‌ جا چی کار می‌کنی؟

برت: خواستم برای یه بار هم که شده، یه جای خالی تو مترو گیر بیارم.‌ پسر، تو نمی‌دونی راه رفتن تو خیابونای خلوت، پیش از اون که مردم بریزن بیرون، چه لذتی داره.

ریموند: ببینم، تو چه جوری وقت می‌کنی روزنامه بخونی؟

برت: خب، من یک ساعت و ده دقیقه تو مترو وقت دارم.‌ تازه، تمام مقاله‌ها رو نمی‌خونم. فقط قسمت‌هایی رو می‌خونم که راجع به هیتلره.

ریموند: اون کیه؟

برت: از هفته پیش، حکومت آلمانو به دست گرفته.

از گفت‌وگوی این دو شخصیت متوجه می‌شویم که نمایش بین سال‌های ۱۹۹۳ تا ۱۹۴۵ اتفاق می‌افتد. صحنه به آرامی پیش می‌رود و شخصیت‌ها با حالت‌های منحصر به فرد خودشان وارد صحنه می‌شوند. ‌ بعد از ریموند، آگنس را می‌بینیم؛ دختری چهل ساله، ترشیده و خندان و به دنبالش، پاتریشیای بیست ساله، زیبا و جذاب. بعد، گاس وارد می‌شود؛ مرد شصت و هشت ساله مستی که همسر بیماری به نام لی لی من دارد. بعد از او، جیم، مرد هفتاد و هشت ساله مرتب و تمیزی که همیشه در جنب و جوش است و ازدواج هم نکرده است. ‌ بعد از آن‌ها، این شخصیت‌ها به ترتیب وارد صحنه می‌شوند: کنت‌، مردی بیست و شش ساله، کم‌رو و خجالتی؛ لاری، مردی سی و نه ساله با سر وضعی ژولیده؛ فرانک، راننده کامیون و سی و خرده‌ ساله؛ ویلی و جری، دو پسر بیست و سه ساله با لباس‌های جذب و در آخر، تامی کلی، پیرمردی پنجاه ساله، لاغر و خشک.

تامی کلی که مست است و بهت‌آلود، یک‌راست به دفتر مدیر فرا خوانده می‌شود‌ و وقتی که بر می‌گردد، گاس می‌گوید: اون بیرونت کرد تامی؟

تام: نه، گاس، من حالم خوبه. ‌

گاس: یه فرصت دیگه بهت داد؟

تام: آره، چیزی نیست. گاس، من بعد از این می‌خوام آدم خوبی باشم.

گاس: حتما. ‌ مرد باش تامی.‌ مرد! نه یه دایم‌الخمر.‌ گوش می‌کنی؟ نذار کسی لگدمالت کنه، مرد باش.‌

تام: دیگه تصمیم دارم آدم خوبی باشم گاس.

تلفن زنگ می‌خورد و مرگ همسر گاس را به او خبر می‌دهند.‌ او که ماتش برده، بعد از گفت‌وگو با تامی کلی، خودش را هم سرزنش می‌کند و از صحنه خارج می‌شود‌.‌

به دنبال آن‌ها، کنت و برت کنار پنجره می‌روند.‌ کنت زیر لب آواز می‌خواند و برت، چند قدمی از او دور می‌شود و‌ با خود می‌گوید: «یه چیز وحشتناکی این‌جا‌ هست. چیزی که همیشه حضورشو می‌شه حس کرد، اما من هیچ وقت نتونستم بفهمم اون چیه. ‌گاس و آگنس، تامی و لاری، جیم و پاتریشیا… . چرا دیدن اونا، هر روز صبح، منو این قدر غمگین می‌کنه؟ درست مثل مترو؛ هر روز همون آدم‌ها که سوار می‌شن و هر روز همون آدم‌ها که پیاده می‌شن و همه آن چیزهایی که اتفاق می‌افته، برای اینه که اونا رو پیرتر کنه. خدایا! گاهی عجیب ترس بَرَم می‌داره؛ مثل همه‌مون تو این دنیا، انگار همه‌مون تو اتاق بزرگی، یه نفس به این سو و آن سو می‌ریم، از دیواری به دیواری دیگه و باز همون حرکت و بدون پایانی! بدون هیچ پایانی!»

هم‌چنان که هر دو تنها هستند، کنت همین طور که پشت پنجره ایستاده است، لحن صدایش تغییر می‌کند و خشن و عصبی می‌گوید: «اون زن، هیجانی رو که من مستحقش بودم، به من نمی‌ده.‌ هفته‌ای یازده دلار برای یه اتاق و یه غذای بخور و نمیر و تمام اون چیزی که توی کیف غذام می‌ذاره، چیزی نیست جز یه ساندویچ ژامبون بوگندو.‌ همیشه همین، بدون هیچ چیز تازه‌ای.‌ این درسته؟ واقعا این درسته؟ یه مرد چه جوری باید زندگی کنه؟ تمام روزو تو این سردابه پر از گرد و خاک از سرما یخ بزنه و تمام شبو با یه رخت‌خواب و یه پنجره سر کنه و خیابونا پر از غریبه‌هایی باشن که هیچ کدومشون حتی یه کتاب هم نخوندن یا یه شعری رو از اول تا آخرش نمی‌دونن و ترانه‌ای هم بلد نیستن که ارزش خوندن داشته باشه: اوه، مادر، این یه شهر یخ‌زده‌اس/ یه شهر یخ‌زده که حتی روزولت هم نمی‌تونه گرمش کنه».

صحنه تاریک و روشن می‌شود‌‌ و شخصیت‌ها در حال رفت و آمد هستند و هر کسی کار خودش را انجام می‌دهد.‌ گاس که عزادار همسرش است، کارش را هم به درستی انجام نمی‌دهد. او همین طوری روی یک صندلی لَم می‌دهد و بیرون پنجره را نگاه می‌کند که کنت باز هم خطاب به همه می‌گوید: «اما یه چیزی رو باید درباره کار دولتی گفت.‌ اونم اینه که آینده آدمو لاک و مهر می‌کنه و همه درهارو به روی آدم می‌بنده و آدم دیگه نگران این نیست که با زندگی‌اش می‌خواد چی‌کار کنه».

رفت و آمدها ادامه دارد.‌ گاس از روی صندلی بلند می‌شود و در حالی که مست است و می‌لرزد، به برت می‌گوید: بیست و دو سال من این‌جا‌ بودم.

برت: می‌دونم گاس. ‌

گاس: قبل از این‌که تو دنیا بیای، من این‌جا‌ بودم. ‌

برت: می‌دونم.

گاس: این موش‌ها هم قبل از این‌که تو دنیا بیای، این‌جا‌ بودن. ‌ وقتی که آقای ایگل دبیرستان می‌رفت، من همون وقت این‌جا‌ بودم. ‌ وقتی که «وینتون سیکس» بود، من این‌جا‌ بودم. زمان ماشین «مینروا»، من این‌جا‌ بودم. ‌ تو دوره «استانلی استیمر»، من این‌جا‌ بودم. ‌ تو سال‌هایی که ماشین‌های «استرنزنایت» و «مارمون» هنوز برو و بیایی داشتن؛ من در تمام اون سال‌ها این‌جا‌ بودم. اولین روز ورود ریموند، من این‌جا‌ بودم. ‌ اون یه پسرک جوون بود. ‌ سخت کار می‌کرد که مدیر بشه. ‌ زمانی که آگنس هنوز امیدوار بود که بالاخره ازدواج می‌کنه، من این‌جا‌ بودم. زمان «لوکوموبیل» من این‌جا‌ بودم.‌ مدل فورد k ، مدل فورد N ؛ زمان فوردهای جورواجور، همون زمان که «فرانکلین» هنوز ماشین خوبی بود؛ دوره رونق ماشین‌های «جردن»، «رئو»، «پیرس آرو» و «کلیولند»؛ تمام اون مدت، من این‌جا‌ بودم.

برت: می‌دونم.

گاس: تو هیچی نمی‌دونی.

در صحنه آخر نمایش‌نامه، برت که قصد ترک کردن کارگاه و رفتن به کالج را دارد، میان جمعیت می‌ایستد و همان طور که نور صحنه کم می‌شود، به نقطه‌ای نگاه می‌کند که گاس بعد از زدن حرف‌هایش از آن بیرون رفته است.‌ بعد می‌گوید: «سر در نمی‌یارم.‌ من هیچی نمی‌دونم، پس چرا اونی که از این جا میره، باید من باشم؟ من نصف شعرهایی رو که کنت بلده، نمی‌دونم یا یه چهارم چیزهایی رو که لاری درباره موتور می‌دونه. من نمی‌تونم بفهمم که چه جوری اونا هر روز صبح می‌یان این‌جا‌، هر روز صبح و هر روز صبح و این اومدن‌ها انگار هیچ وقت پایانی نداره. باید یه مجسمه‌ای تو پارک باشه «به پاس همه آن‌ها که هنوز مانده‌اند».‌ به لاری، به آگنس، به تامی کلی، گاس… .‌ خدایا، ترک کردن یه جا، برای همیشه، چه قدر ناراحت‌کننده است، اما من همیشه از اومدن به این‌جا‌ نفرت داشتم.‌ همیشه همون شوخی‌های کثیف و زشت، همیشه همون گرد و خاک به خصوص تو فصل بهار، از زیر نور آفتاب به این‌جا‌ اومدن یا هر دوشنبه، در روزهای داغ.‌ خدایا، ترک کردن یه جا چه قدر ناراحت‌کننده است! می‌دونم که در تمام عمرم، اونا رو به یاد خواهم داشت، تا لحظه‌ای که زنده‌ام.‌ اونا هرگز نمی‌میرن، ولی می‌دونم که اونا بعد از یکی دو ماه، منو از یاد می‌برن و اسم‌مو با پسرک دیگه‌ای که قبلا این‌جا‌ کار می‌کرده، اشتباه می‌گیرن.‌ خدایا، این چه سرّی‌یه!»

بعد از آن، برت برای وداع به سراغ جیم می‌رود و می‌گوید: من دارم می‌رم جیم.‌ بنابراین، … .

جیم: آه، می‌ری.‌ ها! خب، پس … .

حرف‌هایشان نیمه تمام می‌ماند.‌ به سمت میز تامی کلی می‌رود و می‌گوید: خب، خداحافظ تامی.‌

تام: اوه، داری می‌ری، ها؟

برت:آره، الان دارم می‌رم.‌

تام: خب، قوی باش.‌ فهمیدی این تنها چیزیه که بهت کمک می‌کنه.‌

برت: آره، من، آه، من می‌خواستم به … .‌

ریموند وارد می‌شود‌ و باز هم حرف‌هایشان نیمه‌ تمام می‌ماند.‌

آخرین بخش با آوازخوانی کنت همراه می‌شود:

«پسرک آواز‌خوان به جنگ رفته است

در صف مرگ، او را خواهید یافت،

شمشیر پدرش را به کمر بسته

و چنگی بر پشتش آویزان است».‌

نمایش‌نامه «خاطره‌ای از دو دوشنبه» به همراه «منظره روی پل» در ۲۹ سپتامبر ۱۹۵۵ در سالن «کورونت تئاتر» بِرادوِی به روی صحنه آمدند. میلر آن را برای اجرای تلویزیونی، یک‌بار در سال ۱۹۵۹ و بار دیگر در سال ۱۹۷۱ بازنویسی کرد. مریل استریپ برای اجرای این نمایش‌نامه در سال ۱۹۷۶، جایزه تونی را دریافت کرد.

درباره ی صفر و یک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

***--- عزیزان مقیم تهران، قم و مشهد به زودی اصفهان می توانند محصولات صفر و یک را حضوری و بدون هزینه پستی دریافت کنند. اطلاعات بیشتر: info@sefr1.com شماره همراه: 09392593277 - تلگرام: @sefryak